فرار از اون روزنه های بی نظیرِ زندگیس.فرار از هر جا و هرچی که هستی.از محل کارت،از خیابون های آشنا از در و دیوارِ کدر.ولی سِنت که بره بالا دیگه حال و حوصله جُم خوردن نخواهی داشت.نیم متر نمی تونی از زندگیت دور بشی.ازبچه هات از جایی که همیشه تن لشت را میندازی حتی از سنگ توالت خونه ات.ترجیح میدی بچسبی به زندگیت اونم دو دستی.منظورم دنیای محشره.که همیشه پُر از نکبت و هذیون و روانپریشی بوده.همینطور وقتی صد سالت شد،هیچ دردی دیگه درد نیس مگر "نبودن"و "حضور نداشتن".حتی اگه روزانه 3 میلیارد آدم مالیخولیایی درجه یک مثل خودت به تورت بخوره یا چهارصد بار از افسردگی و ناامیدی زنجیرت کنن.باز باید سپاسگذار "وجود" باشی.همینکه هستی با جماد و نبات و آدمای نازنین یا مزخرف،چیزِ کمی نیست.
برچسبها: زندگی
برچسب:
نویسنده: مهران عباسی
تاريخ: چهارشنبه
10 خرداد
1396 ساعت: 13:37